Read Niente e così sia by Oriana Fallaci Online

niente-e-cos-sia

Le riflessioni della Fallaci prendono spunto in questo libro da un'innocente domanda della sorellina Elisabetta: «La vita, cos'è?».È il novembre del 1968 alla vigilia della partenza, e questo interrogativo la accompagna durante il lungo viaggio verso il Vietnam. All'arrivo a Saigon l'atmosfera è sospesa, surreale: del conflitto si sentono soltanto vaghi echi lontani, e piùLe riflessioni della Fallaci prendono spunto in questo libro da un'innocente domanda della sorellina Elisabetta: «La vita, cos'è?».È il novembre del 1968 alla vigilia della partenza, e questo interrogativo la accompagna durante il lungo viaggio verso il Vietnam. All'arrivo a Saigon l'atmosfera è sospesa, surreale: del conflitto si sentono soltanto vaghi echi lontani, e più che in un Paese in piena guerra sembra di trovarsi in un Paese che dalla guerra è appena uscito.L'Agence France Press di François Pelou sembra l'unico tramite tra quel microcosmo protetto e il resto del Vietnam; per quanto confuse, le notizie arrivano da ogni capo del Paese, e per la Fallaci e Moroldo, fotografo e compagno di viaggio, la guerra comincia da Dak To.Bombardamenti, imboscate, attacchi incrociati ma soprattutto tanta paura: paura di morire, di sbagliare anche una sola minuscola mossa, che il «nemico» sia più rapido o più lucido nel momento della verità. «Chi dice di non avere paura alla guerra è un cretino o un bugiardo» asserirà in un incontro/intervista con Lucia Annunziata e Carlo Rossella pubblicato nel 2002 su «Panorama». «Guarda, alla guerra si ha sempre paura. Qualsiasi militare, di qualsiasi razza o nazione, te lo dirà». Ma proprio in Vietnam comincia «ad amare il miracolo d'essere nata».Testimone di scontri atroci e di una violenza che spesso travalica ogni limite etico, la Fallaci dà vita a un reportage straordinario che tra le sue mani, giorno dopo giorno, si trasforma in un vero e proprio romanzo; in esso, oltre al resoconto dei fatti, propone un'analisi dell'animo umano, unendo il suo punto di vista alla pluralità di esperienze che i soldati degli opposti schieramenti le riferiscono nel corso di semplici chiacchierate o attraverso documenti preziosissimi (come lo straziante diario di un vietcong). Il Vietnam, Dak To, Saigon, americani e vietcong diventano una parte di sé dalla quale non può più prescindere. Sarà costretta a lasciare il Vietnam il 19 dicembre, ma «approfittando» dell'offensiva del Tet vi farà ritorno dopo neanche due mesi passati a New York. La guerra l'ha stregata, il mondo le appare vuoto e noioso, e il desiderio di capire gli uomini, partendo dal pascaliano «l'uomo non è né angelo né bestia, è angelo ed è bestia», la riporterà a quella prima linea, alla sfida cui non rinuncerà per l'intera vita.Oltre trent'anni dopo svelerà il motivo reale di quel ritorno, della necessità viscerale di partecipare in prima persona alla «più bestiale prova di idiozia della razza terrestre»: «impegnata com'ero a condannare la guerra, della guerra io ho sempre raccontato gli orrori e basta. Non ho mai avuto la forza di confessare il fascino oscuro, la seduzione perversa, che essa esercita [...]. Una seduzione, Dio mi perdoni, che nasce dalla sua vitalità. La vitalità di quella sfida, appunto. [...] io non mi sono mai sentita così viva come quando, vinta la sfida con me stessa, viva sono uscita da un combattimento anzi da una guerra»....

Title : Niente e così sia
Author :
Rating :
ISBN : 9788817150125
Format Type : Paperback
Number of Pages : 354 Pages
Status : Available For Download
Last checked : 21 Minutes ago!

Niente e così sia Reviews

  • Ahmad Sharabiani
    2019-02-26 05:44

    Niente e così sia = Nothing And Amen, Oriana Fallaci تاریخ نخستین خوانش: سال 1972 میلادیعنوان: زندگی جنگ و دیگر هیچ - گزارشی از ویتنام و مکزیک؛ نویسنده: اوریانا فالاچی؛ مترجم: لیلی گلستان؛ تهران، امیرکبیر، چاپ نخست 1350، در 429 ص، مصور، چاپ هفتم 1356؛ چاپ هشتم 1381؛ چاپ نهم 1383؛ چاپ دهم 1386؛ چاپ چهاردهم 1393؛ موضوع: خاطرات جنگ ویتنام 1961 تا 1975؛ پوچی و احمقانه بودن جنگ - قرن 20 مگزارشی از سفر اوریانا فالاچی به ویتنام و مکزیک است. بانو اوریانا فالاچی موفق به دریافت جایزه بانکارلا در سال 1970 میلادی برای همین کتاب شدند. نقل از متن کتاب: یک ویت کنگ میدوید، با تمام قوا میدوید، و همه به او شلیک میکردند. درست مثل اینکه در غرفه ی تیراندازی پارک شهر، به هدفها تیر میاندازند. ولی تیرها به او نمیخورد. بعد من یک تیر شلیک کردم و او افتاد. درست مثل اینکه به درختی شلیک کرده باشم، حتی جلو رفتم و به او دست زدم؛ ولی باز هیچ احساسی نداشتم. احمقانه است، اما واقعیت دارد. پایان نقل. ا. شربیانی

  • Maryam
    2019-03-12 04:26

    من برای شناخت بشریت به اینجا آمده ام به خاطر اینکه دلم میخواهد بفهمم مردی که مرد دیگری را میکشد در جست و جوی چیست و وقتی که آخرین گلوله را در بدن مردی فرو میکند به چه می اندیشد. من برای ثابت کردن عقیده ای که همیشه به آن معتقد بوده ام به اینجا آمده ام و آن پوچی و احمقانه بودن جنگ است و فکر میکنم جنگیدن قاطع ترین دلیل حماقت بشر است. ...از هنگامی که به دنیا آمده ام گوشم رابا کلمه وطن و پرچم پر کرده اند و همیشه به من آموخته اند که باید به شهید شدن و به شهادت رسیدن افتخار کرد و بالید و هرگز کسی به من نگفت که چرا کشتن به خاطر دزدی یک گناه بزرگ است در حالی که کشتن در لباس سربازی باعث افتخار.

  • Parastoo Ashtian
    2019-02-25 07:36

    چه فرقی هست بین مردی که در بالکن خانه‌اش کشته می شود با مردی که در خندقی کشته می شود. آیا عادلانه است که برای واقعه اول شهری را به آتش بکشند و برای واقعه دوم کبریتی هم روشن نکنند؟ به من بگو آیا درست است قاتلی را که با شلیک گلوله کسی را کشته به روی صندلی الکتریک بنشانند و بعد به افتخار کسانی که بدون آلوده کردن دستهایشان هزاران گلوله شلیک کرده اند، تمبرهای یادبود چاپ کنند؟می دانم که همیشه اوضاع دنیا به این منوال بوده چون این را هم می دانم که تاریخ را فاتحان ساخته اند. ولی من تاریخی می خواهم که یک مرد به خاطر اینکه یک مرد است به حساب بیاید نه به خاطر اینکه یک فاتح است. تاریخی می خواهم که موجوداتش اعداد نباشند، گوشتهای مقابل توپ و تانک نباشند، بلکه انسانهایی باشند که مرگشان، مرگ هر یک نفرشان، از خشم و از درد به دور باشد، از آتش و شورش به دور باشد.از متن کتاب

  • Sarvenaz Taridashti
    2019-03-17 08:28

    جنگ،بشر را همان طور که هست نشان می دهد،یعنی حیوان.

  • Ginny_1807
    2019-03-15 02:44

    Non è facile commentare un libro come questo.Riletto dopo tanti anni, credo di averlo veramente "capito" solo oggi.Al momento riesco a definirlo con un'unica parola: straordinario.E che nessuno venga a dirmi che la Fallaci con l'età è cambiata, impazzita, rincitrullita. Qui ci sono lo stesso rispetto per l'Uomo, lo stesso orrore per la violenza e la guerra, lo stesso amore per la vita che si ritrovano nelle opere della maturità. Per accorgersene, basta leggerle.

  • Mahsa
    2019-03-19 08:24

    معجزه تولد را دوست بدارید.زندگی، جنگ و دیگر هیچ... روایتی بی نقص، صادقانه، بی طرف و قابل تحسین از جنگ ویتنامِ... روایتی که هر آدمی باید صفحات ش رو ورق بزنه، تک تک این اتفاقات و احساسات رو بخونه و دردش رو تصور کنه.راستی به من بگو: چه فرقی هست بین مردی که در بالکن خانه اش کشته می شود با مردی که در خندقی کشته می شود. آیا عادلانه است که برای واقعه اول شهری را به آتش بکشند و برای واقعه دوم کبریتی هم روشن نکنند؟ به من بگو، آیا درست است قاتلی را که با شلیک دو گلوله کسی را کشته به روی صندلی الکترونیک بنشانند و بعد به افتخار کسانی که بدون آلوده کردن دست هایشان هزاران گلوله شلیک کرده اند، تمبرهای یادبود چاپ کنند؟برای تمام این صفحات، در آخر و بعد از خوندنِ آخرین جمله کتاب گریه هام سرازیر شدن... برای تلخی بی اندازه کتاب و برای قضاوت های غلط خودم و برای خودِ جنگ‌، که یک جهنم واقعیه و از این جهنم هیچ تصوری واضح تر از این نمیتونستم در ذهنم بسازم.شاید از انجمن حمایت حیوانات بخواهیم از حیوان دیگری هم که بشر نام دارد حمایت کند؟خوندن این کتاب یکی از بهترین و سخت ترین کتابخوانی های عمرم بود، گاهی نویسنده اتفاقات و احساس خودش رو اونقدر واضح و بی کم و کاست گفته بود که نتیجه ش چیزی نبود جز سردرد... سردردی برای تصورِ این حقیقت ها و وحشی گری هایی که در جنگ اتفاق میفته و اوریانا فالاچی اونها رو به زیبایی به تصویر کشیده.- ولی نورمن، تو یک ماه دیگر پهلوی او می روی.- در مدت یک ماه می شود سی و شش میلیون بار برد.اینکه راوی همه چیز رو با چشم های خودش دیده، همه مصاحبه ها رو خودش انجام داده و حرف های قلبش رو بدون تحریف برامون به یادگار گذاشته، باعث میشه منِ خواننده با اعتماد جلو برم و احساس کنم نویسنده هم مثل من در جستجوی پاسخِ و نمی خواد ذهن من رو کنترل کنه.و به دَرَک که وقت کافی وجود نداشته که پیرها و کرها و مجروحان و بچه های کوچک هم موفق به فرار شوند. به دَرَک! جنگ همین است دیگر!با اینکه روایت های زیادی از جنگ رو در فیلم های مختلف دیده بودم، ولی این کتاب چیزی بیشتر از اون فیلم ها رو نشونم داد و اون صلح طلبی بود. اینکه راوی به نوشته هاش سمت و سویی نمیده، گاهی حتی خودش هم نمیدونه طرفدار کدوم سمتِ و این برام زیبا بود. اینکه بدونی این صفحه هایی که داری ورق می زنی همه دارن تلاش می کنند جنگ و تموم زشتی هاش رو تمام و‌ کمال به تصویر بکشن... بدونِ اینکه ذهنت رو به سمتی هدایت کنن، و تو اینجا فقط یه خواننده ای و کسی برات تصمیمی نگرفته، کسی نمیخواد از قهرمانی های گروه خودش برات تعریف کنه... ذهنت در دست خودته، و تصمیم گیری و قضاوت به عهده کسی نیس جز خودت؛ و راوی فقط سعی داره تجسم ش رو برات آسون تر کنه. این تویی که در آخر جنگ رو می فهمی، جنگ کثیف رو با تموم زشتی هاش تصور می کنی، بشر و تصمیماتش رو می بینی و درد می کشی و قضاوت می کنی.هنگام جنگ از آنها متنفرم، ولی بعد از جنگ دیگر نفرتی نسبت به آنها حس نمی کنم و به این فکر می کنم که آنها هم بی گناهند چون به هرحال بشر هستند. فکر می کنم بعضی از آنها داوطلبانه آمده اند و اغلبشان نمی دانند چرا می جنگند، و اینکه ندانند چرا می جنگند و چرا کشته می شوند، باید چیز وحشتناکی باشد.در این کتاب با تک تک شخصیت هایی آشنا میشیم که روی این کره خاکی گلوله ای شلیک کردند و دستور شلیک دادند، و با تصمیماتشون نفس هایی رو متوقف کردند و یا نجات دادند، و یا حتی با موجوداتی دل رحم و عاشق که موقع شلیک گلوله شباهتی به خودشون ندارند.نگوین وان سام هم آدم خوبی بود. او زنش را دوست داشت، پسرش را دوست داشت و شنیدن صدای یک لالایی به هیجان می آمد و بمب های کلیمور هم می ساخت و توی بمب ها را هم پر از تکه های آهن می کرد و یک دوجین آدم را هم یک باره می کشت.احساسات نویسنده (راوی) واقعا ستودنیه؛ اینکه این پادرهواییِ خودش رو بدون کم و کاست برای ما توصیف کرده و تمامِ احساسش رو با جرئت و صداقتِ تمام روی کاغذ آورده و پوچی و بی اهمیتیِ تصرف ها و‌ جنگ رو مدام به خودش یادآور میشه. تک تک ترس ها، بی اعتنایی ها، انکارها، خوشحالی ها و فرارهای نویسنده انقدر زیبا نوشته شدن که حرفی باقی نمی مونه.مردم دیوانه اند، اگر تو سوپ ت را با چنگال بخوری، فورا به تو می گویند که دیوانه ای و تو را به تیمارستان می برند ولی اگر هزاران نفر را اینچنین قتل عام کنی، چیزی به تو نخواهند گفت و تو را به هیچ تیمارستانی نخواهند فرستاد.کتاب، تلاش نویسنده س برای رسیدن به خیلی از سوالات ذهنِ پر تلاطم ش، و ما پاسخ این سوالات رو همراه با نویسنده پیدا می کنیم... کسی که تفنگ در دست می گیره چه حسی داره؟ کسی که گلوله ی خلاص رو در بدن مردی فرو میکنه به چی فکر می کنه؟ خلبان یه هواپیما که مسئول بمباران یک دهکده س، چطوری این کارو انجام میده و‌ اون دکمه رو فشار میده؟ مگه نه اینکه تموم این آدم ها از جنس بشر هستن؟ دشمن چه جور موجودیه؟ قلب داره یا سراپا سنگه؟ اگه شما هم این سوالات رو از جنگ در ذهن دارید باید بگم که این کتاب بهترین راه برای رسیدن به پاسخِ.شاید تنها نقطه ضعفی که‌ میتونم ازش بگم اینه که گاهی اوقات توضیحات و روایت ها به نظر تکراری می اومدند و خواننده رو خسته می کردند، اما تمومِ اینها تلاش نویسنده برای نمایش بی رحمی جنگ و بیان احساس خودشه پس بنظرم باز هم قابل ستایشه.این بمب، یک قتل عام جانانه کرد. نمی دانستیم به کجا باید فرار کنیم، کجا باید پنهان شویم. زیر جنازه ها می خوابیدیم، من زیر جو خوابیدم، او مرده بود. ولی به هرحال مرا گرم نگه می داشت. یک سیگار به من بده. آیا تو تا به حال برای گرم نگه داشتن خودت زیر یک مرده خوابیده ای؟با خوندن این کتاب و ورق زدنِ تمام این اتفاقات کثیف‌، خیلی سخته این بشر رو دوست داشت.ولی باز هم در صفحات آخر، نویسنده بعد از روایت های تلخ ش سعی میکنه عشق به بشر رو در خواننده بیدار کنه... و این تلاش برام ارزشمند بود.به این کتاب ۵ستاره میدم، به خاطر تصاویر ماندگاری که از جنگ در ذهنم ساخت... به خاطر پاسخِ خیلی از سوال هام و به خاطر قهرمان هایی که هرگز رویای قهرمان شدن در سر نداشتند.جنگ، به یک درد می خورد: خودمان را برای خودمان آشکار می کند.

  • Arwen56
    2019-02-27 07:36

    Il primo libro che ho letto della signora Fallaci è stato Niente e così sia, nel 1970. Avevo 14 anni. Mi fanno ridere, ma proprio tanto ridere coloro che l'accusano di razzismo. Proprio vero che la gente parla solo perché ha la bocca. Basterebbe leggere questo diario, che racconta della sua esperienza in Vietnam e, alla fine, dell'episodio che l'ha vista coinvolta in Messico, assieme agli studenti, nella sparatoria nella Piazza delle tre culture, per capire chi è questa donna. Non certo una che dice le cose per sentito dire, non certo una che si accontenta delle "chiacchiere".Poi, per parecchio tempo, non ho letto altro di lei. Circa 20 anni fa, un'amica mi ha prestato Un uomo ed ho letto della Grecia e del suo compagno, Panagulis. Nel '92 ho acquistato Lettera ad un bambino mai nato e nel '97 Insciallah. Tutti e tre i libri mi hanno confermato l'impressione che di lei mi ero fatta. Ovvero che fosse una donna equa, una donna che, sia pur avendo ideali precisi ed esprimendoli con passione, non tralasciava mai di considerare anche il punto di vista degli altri, nel bene e nel male.Nel '99, per curiosità, ho acquistato uno dei suoi primi romanzi, Penelope alla guerra, di cui però ho un ricordo vago e che non riesco ad associare alla Fallaci che ho amato.Il resto è storia recente. Ho letto, infatti, La rabbia e l'orgoglio e La forza della ragione.Molti vogliono farci credere che esista una frattura, una linea netta che separa questi ultimi due libri dalla precedente produzione. Ho letto persino lingue acide che sostengono che la malattia l'avrebbe inaridita e resa accidiosa.Palle.E' sempre lei. La stupidità resta stupidità da qualsiasi parte la si guardi. E la signora Fallaci la stupidità ha il pregio di averla sempre riconosciuta.Non è mai stata "una donna per tutte le stagioni", la signora Fallaci. Con buona pace di tutti coloro che la dignità non sanno neppure dove stia di casa, pronti, come sono, a vendere le terga al miglior offerente.L'ignavia è un peccato grave di cui lei, certo, non si è mai macchiata. Lei no, ma questo meschino paese sì. E molto anche.

  • Mohsen Mohamadi
    2019-03-14 00:27

    واقعا سخته نظر دادن درباره ی این کتابروایتی تلخ از جنگ و بیهوده بودنشجزو بهترین کتابایی بود که درباره جنگ خوندم...

  • علی‌رضا میم
    2019-03-22 08:32

    حسی که فالاچی از جنگ به آدم میده، و اینکه سعی می‌کنه تا جای ممکن آدم‌ها رو قضاوت نکنه واقعا قابل تحسینه.قلم نویسنده واقعا خیلی قویه، و من رو که از واقعا برانگیخت. تا حد خوبی بی‌طرف بود واقعا واجب شد که یه سر بریم ویتنام، این بهشت گمشده رو ببینیم..راستی، سایگون همون هوشی مینه ی الانه، پایتخت ویتنام. ترانه‌ای از خانوم جون بائز بود به اسم عروس سایگونیSaigon Brideو من الان متوجه شدم که کل ماجرا چی بوده..کلا کتاب خیلی خوبی بود، جوری که میخوام بقیه کتاب‌های فالاچی رو بخونم، اگرچه بعضا با ایشون اختلاف نظر دارم:)خیلی بد ریویو می‌نویسم، میدونم، ببخشید

  • S©aP
    2019-03-17 03:54

    Libro strepitoso e illuminato. Una lucidità che lascia esterrefatti, soprattutto valutando oggi pagine di 40 anni fa. E poi è scritto da dio. Solo per la forma dell'italiano, per la dinamica fulminante e sobria dei periodi, questo libro andrebbe letto nei licei. In assoluto è il testo della Fallaci che preferisco.

  • الناز ی
    2019-02-26 07:53

    خیلی خوب شروع و با جمله های خیلی خوبتری تموم میشه اما خیلی طولانیه و تکرار توش زیاده یه خورده آدم و خسته میکنه !

  • Shakiba
    2019-03-22 05:33

    زندگی حجمی‌ست که باید پرش کنیم. حتی اگر اشتباه پرش کنیم، به درک. اشتباه کردن بهتر از هیچ کاری نکردن است

  • Sahar
    2019-02-23 00:46

    يك تجربه استثنايي از ذات بد بشر در مقابل ذات خوب بشرفالاچي براي من دررتبه اول نويسنده هاستچون رئال مي نويسه و به معني واقعي كلمه روح بيقراري داره و هيچ چيز آرومش نميكنهصفحه هاي آخر كتاب ميگه آخرين حربه قدرتها براي آروم كردن مردم و اين كه دنبال حقشون نباشن مواد مخدره اينطوري هيچ چيز براشون مهم نيست.آزادي، حق و حقوقشون،و...يك نگاهي به رشد اعتياد تو كشورها چقدر اين حرف رو براي من تاييد كرداگه كتاب خون هستين كه هستين حتما فالاچي رو بخونينمصاحبه با تاريخ. نامه به كودكي كه هرگز زاده نشد و...

  • Reihaneh_T
    2019-03-13 04:29

    زندگی جنگ ودیگر هیچ....روایت میکند که در یک طرف دنیابحث بر سر اینست که آیا می توان قلب بیماری را که فقط ده دقیقه از زندگیش باقیست، به جای قلب بیمار دیگری گذاشت تا شفا یابد؟ در حالی که در طرفی دیگر هیچکس از خودش نمی پرسد آیا صحیح است جان یک عده انسان پاک و سالم را بگیرند؟ ومن این روزها به مصداق عینی آن رسیده ام ...الان در آلمان جشن قهرمانی در جام جهانی را میگیرند وهمه خوشحالند و خوشحال زندگیشان را میکنند.ودر گوشه دیگری از دنیا ، در فلسطین، جنگ است و هزاران نفر بیگناه کشته می شوند خیلی هاشان حتی نمیدانند جنگ چیست ؛ کودکان. روزانه چندصد کودک کشته میشوند و دیگر عادی شده برای مردم فلسطین! اما مثلا در همان آلمان سگ خانواده ای میمیرد، کلی برایش ناراحت میشوند و کودکان خانواده دپرس می شوند وپدر ومادرهایشان هم برایشان اسباب بازی و خوراکی میخرند وپیش دکترشان می برند تا عزیزکانشان خدای نکرده مشکل روحی پیدا نکنند!البته این راهم گفت که جنگیدن و دفاع کردن محصول بیدار بودن انسان است؛ چون الان دارند سر مردم را گرم میکنند با چیزهایی نظیر تفریح و تعطیلات و چگونه زیبا شدن و زیبا ماندن تا دیگر فرصتی برای اعتراض وبیان عقیده یکسان بودن انسانها وحقوق بشر و. ..را نداشته باشند وبالاتر از آن حق فکر کردن را؛ واینکه ما ببینیم عده ای در دنیا برای حفظ میهنشان میجنگند یا بر ضد یک دیکتاتور قیام میکنند می فهمیم انان مردمی آگاه هستند و قابل ستایش .وجنگ افروزان هم در طول تاریخ همواره کسانی هستند شبه انسان؛ ان ها وارث رومیانی هستند که از مشاهده درگیری دو گلادیاتور باهم وکشته شدنشان لذت می بردند!! وانسان ها بخاطر لذت آنها ( هرنوع لذتی) و کشته میشوند اما آنها و خانواده عزیزشان در امانند!!

  • Sareh Ghasemi
    2019-03-16 03:52

    چقدر حسودیم شد به خانم فالاچی! این شجاعت و جسارت کار هر کسی نیست... بودن توی صحنه‌های جنگ و لمسش از نزدیک با چند تا فیلم جنگی دیدن خیلی خیلی فرق داره و اینو هممون میدونیم... «و تازه متوجه شده بود که جنگ فقط روی پرده‌های سینما چیز جالبی است.»نمیدونم چه واژه‌ای رو باید بکار ببرم چون اگه بگم لذت بردم از خوندن کتاب اشتباه برداشت میشه... شجاعت و ترس، وجد و تنفر، امید و ناامیدی، معنا و پوچی، همه و همه در هم تنیده‌اند!... و خیلی جاها حتا نمیتونستم تشخیص بدم که الان چه حسی دارم... یه پاراگراف اشکم رو درمیوورد و در کمال ناباوری جمله‌های بعدی تسکین‌دهنده بودن... خدایا خدایا خدایا توی این سیاره چه اتفاقایی افتاده و قراره بیفته!بیشترین بخش کتاب درباره‌ی اتفاقات ویتنام بود که خب مربوط به جنگ میشه، ولی مکزیک... خدایاااا... صفحه‌های پایانی رو با حیرت چند بار خوندم... «فرانسوا، تو جنگ را این چنین برایم تشریح کردی: (یک بازی برای سرگرمی ژنرال‌ها.) و طرز بازی را هم برایم گفتی: (فرو کردن مقداری تکه آهن در گوشت بدن انسان.) ولی اینجا جنگ نیست و با این وجود اینها در گوشت تو تکه‌های آهن را فرو میکنند. و اینهمه هلیکوپتر. یکی دوباره دارد می‌آید، و با پایین آمدنش، چه صدایی راه انداخته. ویت کنگ‌ها هم، روزی که ما در داکتو با هلیکوپترمان پایین می‌آمدیم، یا همان روزی که لیموترشهایمان را از دست دادیم، حتمن همین احساس امروز مرا داشته‌اند.»نویسنده کتاب رو در پاسخ به سوال خواهرش، الیزابتا، نوشته که روزی از او پرسیده بود: (زندگی یعنی چه؟)«و به این ترتیب بود که کتاب را نوشتم و به تو دادم و اگر اشتباه کردم و اگر اشتباه میکنم و اگر باید اشتباه میکردم، به درک! مهم نیست.»کاش کسی بود که درباره‌ی جنگ هشت ساله‌ی کشور خودمون هم همینجوری بیطرفانه گزارشی نوشته بود و حقایقی که مطمئنن پنهان موندن رو آشکار میکرد...از صفحه‌ی آخر: «... من ماه را خیلی دوست داشتم و کسی را که روزی موفق شود به سراغش برود، ستایش میکردم. ولی حالا که این ماه خاکستری و تهی از همه چیز، تهی از درد و از زندگی را میبینم که بخاطر فراموش کردن اشتباهاتمان و رسواییهای اینجا و برای دور شدن از خودمان، فتحش کرده‌ایم، یاد جمله‌ای که تو، فرانسوا، برایم گفتی می‌افتم: (ماه آرزوی کسانی است که آن را ندارند.) و من این گلوله‌ی سبز و سفید و آبی را که پر است از بدی و خوبی و زندگی، و زمین نام دارد، ترجیح میدهم.»

  • ZaRi
    2019-03-17 05:53

    الان مصاحبه‌ام با كي را براي روزنامه‌ام فرستادم. و حالا سوار يك تاكسي مي‌شوم و به گوواپ مي‌روم تا او را پيدا كنم. آيا او مرا خواهد شناخت؟ يك هفته گذشته و بچه‌ها زود فراموش مي‌كنند. اميدوار باشم كه به پيشوازم بيايد، كه لبخند بزند، كه مرا بشناسد.شبكمي از در سبز رنگ گذشته بودم كه به طرف حياط پيچيدم. او آنجا نبود. بعد به خوابگاه رفتم و يك‌يك بچه‌ها را نگاه كردم، آنجا هم نبود. راهبه در تراس به من پيوست و خيلي عصباني بود، به‌طوري كه دايم دستهايش را تكان مي‌داد. مي‌دانم كه دلش مي‌خواهد بداند چرا خانمي كه آن روز همراه من بوده امروز با من نيامده. برايش گفتم كه وقت نداشتم تا خانم تران‌تي‌آن را با خبر كنم. ولي او فرانسه نمي‌دانست و بايد منتظر راهبه ديگري مي‌شديم كه فرانسه بلد بود. بالاخره آمد. كوچك، پير، مهربان.- بفرماييد؟ مي‌توانم كمكتان كنم؟ بله؟- بله خواهر، من هشت روز پيش اينجا آمدم و ...- بله، مي‌دانيم، مي‌دانيم.- و در حياط، يك دختر كوچك بود ...- دختر كوچك اينجا زياد است ...- بله، البته ولي آن يكي ...- اسمش چه بود؟- نمي‌دانم.او با تعجب مرا نگاه كرد:- مي‌توانيد برايم بگوييد چه شكلي بود؟- بله، البته. يك پيشبند آستين بلند داشت و در حدود سه ساله بود. مريض نبود و ...- اينجا دختران كوچك سه‌ساله‌اي كه مريض نباشند و پيشبند آستين‌بلند داشته باشند زيادند. نمي‌توانيد بهتر بگوييد؟- يك صورت گرد داشت و بي‌حركت نشسته بود آنجا، در حياط، روي سنگ نشسته بود و ...- نمي‌توانيد بهتر توضيح بدهيد؟- نه خواهر، نمي‌توانم. ولي اگر او را ببينم خواهم شناخت. و مي‌دانم كه او هم مرا خواهد شناخت. خواهش مي‌كنم كمكم كنيد تا پيدايش كنم.- بله، سعي مي‌كنم، بله.شروع كرديم به گشتن. اول حياط را و بعد يك‌يك خوابگاه‌ها را. كار وحشتناكي بود چون راهبه براي آرام كردن من بچه‌هاي ديگري را نشانم مي‌داد و مخصوصا روي يك نفر خيلي اصرار كرد چون موهايش قهوه‌اي بود و چشمانش عسلي رنگ و گفت كه چه‌قدر يك ويتنامي با موهاي قهوه‌اي و چشمان عسلي كمياب است. و چنان صحبت مي‌كرد كه گويي راجع به اسبي حرف مي‌زد كه مفاصل محكمي دارد و در همه مسابقه‌ها برنده مي‌شود.دخترك مو قهوه‌اي و چشم عسلي چنان به من خيره شده بود كه انگار مي‌گفت: "چرا مرا انتخاب نمي‌كني؟ هان؟ چرا؟"ولي من او را مي‌خواستم و داشتم از پيدا كردنش نااميد مي‌شدم و تصميم گرفتم جست و جو را براي وقت ديگري بگذارم كه ناگهان راهبه به يادش آمد كه شش روز پيش چند بچه را به پرورشگاه گيادين منتقل كرده‌اند، چون آن بچه‌ها امراض بخصوصي داشتند. او گفت: "بله، حالا كه بيشتر فكر مي‌كنم يادم مي‌آيد كه در بين آنها دختري بود كه با تعريفهايي كه شما مي‌كنيد شباهت داشت. ولي اگر اشتباه نكنم، او كور بود. بله كاملا كور بود خانم."من يك لحظه ساكت و بي‌حركت ماندم، و بعد از راهبه تشكر كردم و به‌طرف در رفتم، خارج شدم، يك تاكسي صدا زدم، تاكسي ايستاد، سوارش شدم و بدون اضافه كردن كلمه‌اي به راه افتادم. بدون آنكه بپرسم "كدام پرورشگاه گيادين؟"و حالا حاضرم هزار بار ترس، مثل ترسي كه از رفتن به خه‌سان به من دست داد، هزار گلوله، مثل گلوله‌هايي كه در هوئه به من اصابت نكردند، هزار محروميت، تمام محروميتها، تمام خطرها، تمام وحشتهايي را كه در ويتنام شاهد بودم و بالاخره، چه مي‌دانم، هرچه را كه هست و نيست بدهم تا فقط بتوانم يك جمله را بر زبان بياورم: "كدام پرورشگاه گيادين؟"و اين جمله را نگفتم.بدون آنكه آن را گفته باشم، اينجا هستم، و روي ميز كوچكي خم شده‌ام و مبهوت شبي هستم كه تمام ندارد. جنگ، به يك درد مي‌خورد: خودمان را براي خودمان آشكار مي‌كند.

  • Ghazale
    2019-03-18 03:50

    - بو را حس میکنی ؟ آره از کجاست ؟ از کنار این سنگ.نه از زیر این تکه پارچه است و شاید هم از زیر روزنامه.در زیر روزنامه یک طفل برهنه دیده میشد. حدود چهار سال داشت. در دستش سیب نیم خورده ای را محکم گرفته بود...ص 193چطور عملی که اگر در زمان صلح اتفاق می افتاد؛ فریاد قضات، روانشناسان و کشیشها را بلند میکرد در زمان جنگ برای کسی اهمیتی ندارد. هیچ کس نه قضات، نه روانشناسان و نه کشیشها. و هیچ کس هم کلمه دیوانگی یا قتل را بر زبان نمی آورد. انسان ها به ماه میروند، سرطان را معالجه میکنند و به اینکه انسان هستند و درخت یا ماهی نیستند افتخار میکنند. لحظاتی پیش می آید که من ترجیح میدهم درخت یا ماهی باشم. ص 200 من به جنگ آمدم چون میخواستم بشناسمش. چون آدم همیشه به طرف اشخاص یا چیزهایی که نمیشناسد کشیده میشود. ص 260گاهی برای کسی که همه چیزش را از دست داده، اتفاق می افتد که خودش را هم از دست بدهد. ص 270هرگز ندانستیم و نتوانستیم درک کنیم که در کدام مرحله خصال حیوانی تمام میشود و بشر به وجود می آید. ...بعد از آن که لون مجروح شد...مردان لون اجساد را دراز به دراز خوابانده بودند و کتابهاشان را مثل بالش زیر سر آنها گذاشته بودند...ص 394

  • aftab m
    2019-02-26 04:25

    اوریانا فالاچی حبرنگار زنی بود که به گمانم در زمان جنگ ویتنام و آمریکا که بی شک نبردی نا عادلانه بود در ویتنام به سر میبرد و ماحصل این سفرش کتابهائی چون نامه به کودکی که هر گز زاده نشد و همین کتاب مذکور است او گزارشات مستند و تکان دهنده ای در نوشته های خود از نبرد میان ویت کنگها و سربازان آمریکائی ارائه میدهد و به نظر من کتابهای او در این زمینه و به نوعی نفی جنگ و آدم کشی به هر عنوان حتی جنگ برای صلح بسیار مضحک میباشد و این روی زشت چهره ی سیاست جهانیست که دولتمردان بر مردم تحمیل میکنند.به هر منوال اگر این کتا برا یافتید حتما خواندن آن را به شما یاران توصیه میکنم.و ضمنا در مورد خود اوریانا من اطلاعی ندارم که در حال حاضر در قید حیات میباشند یا خیر اما به شجاعت این زن درود میفرستم.آذر .م

  • Amir ali
    2019-03-15 01:37

    زندگی، جنگ و دیگر هیچ گزارشی از سفر اوریانا فالاچی به ویتنام و مکزیک است.اوریانا فالاچی موفق به دریافت جایزه بانکارلا ۱۹۷۰ برای این کتاب شد.چاپ این کتاب بعد از جنگ ویتنام نه تنها برای فالاچی شهرتی جهانی به بار آورد که حتی باعث شد بسیاری از آنها که از جنگ ویتنام دفاع می‌کردند نیز از کرده خود پشیمان شوند. «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» را شاید بتوان یکی از موثرترین کتابهای ضد جنگ تاریخ دانست. کتابی که از دید بعضی شاید بهترین کتاب ضد جنگ تاریخ هم لقب بگیرد!عکسی که بر روی جلد این کتاب است تصویری است واقعی از رییس پلیس ویتنام، تصویر اعدام مردی شورشی، تصویری که توانست دنیا را تکان دهد و بسیاری معتقدند انتشار این عکس شکست آمریکا در جنگ ویتنام را قطعی کرد. عکسی که بعدها موضوع کتاب فالاچی شد.

  • Atefe Mns
    2019-03-07 05:52

    در جنگ ترحم کلمه ی بی معنایی است.تو یک تفنگ داری و او هم یک تفنگ دارد.تو شلیک می کنی و او هم شلیک می کند کسی که زودتر این کار را بکند زودتر می کشد و اگر او هم تو را بکشد مثل این است که تو او را کشته ای.****************************************************************************زندگی است.بعضی اوقات تو حس می کنی که دو چشم دارند تو را نگاه می کنند ولی در واقع انها تو را نمی بینند.بعضی اوقات حس می کنی کسی را پیدا کرده ای که همیشه در جستجویش بوده ای ولی در واقع کسی را پیدا نکرده ای.این جور اتفاقات فراوان است و اگر این اتفاقات نیفتد معجزه است.ولی معجزات زیاد طول نمی کشند.

  • Parvane
    2019-02-22 01:30

    اوریانا فلاچی، بدون شک یکی از محبوب ترین نویسنده های من هست...چون توی کتاباش از واقعیت می نویسه..واقعیتهایی که ما بعضی وقتا دوست نداریم بدونیم و چشمامون رو می بندیم...توی این کتاب ، به خوبی چهره ضد انسانی و ضد ارزشی جنگ ترسیم شده..شجاعت این نویسنده واسم تحسین بر انگیزه...

  • Behnam
    2019-03-16 04:50

    کتاب فوق العاده ایه و درد و تلخی جنگ، معنای زندگی و پوچی جنگ رو در کنار بشری که نه سیاه است نه سپید بلکه خاکستریست، به زیبایی و با جزییات عالی نشون می ده

  • Amir Fakharian
    2019-03-03 04:27

    کتاب را در دوره‌ای خواندم که حال روحی خیلی بدی داشتم و هنوز اثری که کتاب در من ایجاد کرد را حس می‌کنم. از میان کلمات این کتاب جنگ را دیدم.

  • Zahra
    2019-02-25 06:42

    زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است و درست به همین خاطر است که باید آن را طی کنیم، بدون قدمی به اشتباه و بدون آنکه یک ثانیه به خواب رویم و بدون آنکه تردید کنیم که اشتباه می کنیم و یا فکر شکستنش را بکنیم. باید آن را طی کنیم، ما که انسان هستیم و نه فرشته .... و نه حیوان ...ما که بشر هستیم....بیا خواهر کوچکم، الیزابتا، تو میخواستی بدانی زندگی یعنی چه؟ زندگی چیزی است که باید خوب پرش کرد، از وقایع و دیدنیها، از اعمال و افکار و چه بهتر که از اعمال و افکار انسانی پر شود.

  • Peyman Karimi
    2019-03-03 05:34

    دارم از روی ترجمه‌ی خانوم لیلی گلستان می‌خونمش امادوست داشتم این کار فالاچی رو هم با ترجمه‌ي یغما گلرویی بخونم. تا اینجاش که به نظرم ترجمه‌ش بد بوده.کتابش -از نظر مفهموم- مثل کارهای دیگه‌ای که از فالاچی خوندم خوب بوده و من رو مجذوب خودش کرده.---خوندنش دیروز تموم شد. بخش مربوط به مکزیکش... کاش همه مثل موزه بودن.

  • Nasim Gh
    2019-03-21 00:54

    در بيرون صداى هميشگى توپ ها شنيده مى شود و حرف هاى امروز صبح فرانسوا را به ياد مى آورم "وقتى جنگ را بشناسيم ، گريستن كار آسانى نخواهد بود" ولى من به خود اجازه گريستن ميدهم "در اين كره سه ميليارد مرد زندگى مى كند و من براى هر يك از آنها مى گريم"

  • Sajad
    2019-03-02 03:54

    فقط باید بخونیش تا بفهمیش البته شاید آخرش قبولش نکنی و بگی اغراق کرده و بد بینه و شروع کنی با فلسفیدن برای برخی کارها دلیل تراش کردن ولی هیچکدوم مهم نیست و اصلا و ابدا اهمییتی نداره.یه چیزی که فکر میکنم فرانسوا گفت این بود که آدم باید به یه چیزی ایمان داشته باشه....و من به اوریانا ایمان دارم

  • Shokufeh شکوفهKavani کاوانی
    2019-03-14 02:24

    ترجمه از کارهائ فالاچی به فارسی بسیار زیباست و آنها را بسیار خواندنی میکند.The translaton of Fallaci'w work into Farsi is very beautiful which makes their reading very enjoyable experience.

  • Parya poozesh
    2019-03-04 05:54

    س

  • Mitra
    2019-02-23 01:26

    نوشتن برای تو وقتی ندانی که برایت نوشته ام به چه درد می خورد...